تبليغاتX
صراحی

صراحی

طنز نوشته ها ، دیوانگی های و عاشقیت های ابوالفضل بنائیان

    خوب به خاطر دارم آن روز را، اگرچه بچه بودم. زن ها با تمام وجود ضجه می‌زدند، گریه‌شان بدجور می‌ترساندم، گاهی نگاهی به من می‌انداختند یا بغلم می‌کردند و از نو می‌زدند زیر گریه، نمی دانم چه اتفاقی افتاده بود ولی اصلن آن روز نبودن مادرم را حس نکردم، دلم هم برایش تنگ نشده بود ، پدرم پیراهن مشکی بر تنم کرده بود و در مقابل عموهایم که نمی خواستند من به تشییع جنازه بروم ، گفته بود : روزی بزرگ خواهد شد و مرا به خاطر این کار نخواهد بخشید، به خاطر ندارم که کسی چیزی به من گفت یا خودم یک هو متوجه شدم که چند روز است که مادرم را ندیده‌ام و یک هو نبودنش خراب شد بر روی سرم، زن‌ها به طرف من شتافتند و بغلم کردند، پدرم هم گریه می‌کرد، گریه های من تمامی نداشت. بعد همه که ساکت شدند، غمی سنگین نشست روی دلم، اندوهی که بسیار بزرگتر از دل من بود، بغض سینه‌ام را فشار می‌داد، غم تمامی نداشت، بعد دیدم که یک مرد آمد، یک مرد که دقیقن شکل تمام آدم های خوب زندگی‌ام بود، مثل پدرم صدایش گرم بود، و مثل همبازی هایم لبخند می‌زد و دقیقا مثل مجری برنامه کودک دوست داشتنی صحبت می‌کرد، آمد و با لبخندی کش دار یک بستنی به من داد، یک هو چنان شد که انگار من از تمام این دنیا فقط این بستنی را کم داشته‌ام و حالا که به آن رسیده‌ام ،چقدر خوشحال بودم، بعد همه چیز یادم رفت، بغض ام تمام شد، گریه هام فرار کردند و من ساکت شدم، بقیه فقط دیدند که من گوشه‌ای نشستم و با یک بستنی ساکت شدم ولی هیچ کس ندید که چطور سال‌ها بدون مادر شب ها را به صبح رساندم، بدون اینکه صدای لالائی‌اش را بشنوم یا گرمای دستش،آسایش خیال‌ام باشد و امروز که سال هاست از آن روز می‌گذرد، خوب می دانم که من چقدر از آن بستنی و آن مرد متنفرم!

+ مست گردیده در سه شنبه 13 بهمن1388ساعت 23 توسط صراحی | مطلب را به بالاترین و دنباله بفرستید: Balatarin Donbaleh

   شش روز خلقت که گذشت، خداوند آرام لمیده بود و نگاهش به مردمان زمین بود، انسان ها نیز احساس خوشبختی می‌کردند و هیچ خلائی را در زندگی حس نمی‌کردند، خداوند حوصله‌اش سر رفت ،اختیار و عشق را به انسان بخشیده بود که زندگی جدیدی را تجربه کنند، از روح خود در کالبد آنها دمیده بود تا نمونه کوچک خود را ببیند، ولی انسان ها سرشان به کار خودشان گرم بود، کاری به کار خدا نداشتند، انگار نه انگار که خدائی در کار است، پیامبران ابراهیمی را فراخواند، دستور داد که تکالیف سختی برای انسان بنویسند، خوشی‌های دنیا را غدقن کرد، به پیامبران گفت که به نحوی دستورات را به مردم القا کنند که نه از طریق ببرند و نه سرگرم شادی‌های زمینی گردند، بچشند ولی نخورند، مزمزه کنند ولی قورت ندهند، دستور داد که تکالیف به صورتی باشدکه ظاهر ساده‌ای داشته باشد ولی تکرارش حوصله‌شان را سر ببرد، این گونه همه گناهکار می‌شدند و این حس پشیمانی یقه‌شان را ول نمی‌کرد،نوعی حس گناه یقه‌شان را می‌گرفت که در مقابل این همه نعمت خدا چگونه تکالیف ساده‌شان را رها کرده‌اند ، با این کار مشتری دائم می‌شدند.

+ مست گردیده در شنبه 10 بهمن1388ساعت 14 توسط صراحی | مطلب را به بالاترین و دنباله بفرستید: Balatarin Donbaleh

    مرد نابینا در حالیکه دست چپ اش را به دیوار می‌کشید با دست راست عصای سفید را به زمین می‌زد تا درون چاله‌ای نیفتد، به زندگی بدون چشم عادت کرده بود و حالا این عصا خوب او را هدایت می‌کرد تا در راه مستقیم حرکت کند، در افکارش غرق بود که صدای سگی وجودش را به رعشه درآورد،به گوشه‌ی دیوار خزید ولی واق واق سگ تمامی نداشت،خواست با عصا سگ را بترساند، حتی صدایش را هم بلند کرد،اما حتی نمی‌دانست که سگ در کدام طرف اوست یا اصلن چند تا سگ هستند و آیا او حریف این سگ می‌شود یا خیر، نابینائی پای فرار او را بسته بود، اگر می‌دوید بی گمان به زمین می‌خورد، چشمی هم نداشت که با آن خانه‌ای امن ببیند و به درون آن پناه برد. سگ همچنان پارس می‌کرد . به ناچار به روی زمین نشست و گفت : ای سگ بزرگ! ای شجاع ترین و قوی ترین حیوان گیتی! ای کسی که شهرت جوانمردی‌ات آفاق را درنوردیده است! ای کسی که پناه بی‌پناهان هستی ! از گناه من درگذر که از این کوچه گذر کردم ولی به تو سلام نکردم ! از تو می‌خواهم که با من به فضل خودت رفتار کنی ،نه با عدالت ات . از من درگذر که تو را آن گونه که شایسته تو بود نشناخته ام.

+ مست گردیده در شنبه 3 بهمن1388ساعت 14 توسط صراحی | مطلب را به بالاترین و دنباله بفرستید: Balatarin Donbaleh

در حقیقت پروردگار شما خدائی ست که آسمان ها و زمین را در شش روز آفرید و سپس بر عرش استیلا یافت. آن گاه برای جنبندگان آب و غذا آفریدیم و به راستی خداوند در آفریدن هرچیزی قادر و تواناست  و آن گاه انسان را آفریدیم و از روح خود در آن دمیدیم و سپس به فرشتگان گفتیم که بر آدم سجده کنند.

چون روح خداوند در تاروپود انسان جاری گردید، میل به آفرینش طغیان بر آورد و این انسان بود که در روز هفتم دست به آفرینش زد و هر انسانی برای خویش خدائی را ساخت و از روح خویش در آن دمید، انسان کریم ،خدای خویش را به کرامت ساخت و فرومایه ،خدای خویش را به دون مایگی ،خداوند آدم شکاک ،شکاک سربرآورد و خدای آدم های حقیر چون خودشان کوچک و از آن روز وظیفه انسان ها آن شد تا خدای خویش را پیدا کنند از بین تمام این خدایان دروغین

+ مست گردیده در یکشنبه 27 دی1388ساعت 18 توسط صراحی | مطلب را به بالاترین و دنباله بفرستید: Balatarin Donbaleh

همیشه عادت داشت آخرشب های زمستان را با پرسه زنی در خیابان های شهر ،کوتاه کند. موزیک ملایمی را انتخاب می کرد و شیشه خودرواش را اندکی پائین می داد تا دود سیگار داخل ماشین نماند، سیگار مالبرو را با فندک ماشین آتش می زد و در خیابان با سرعتی آرام می چرخید و تقلای درختان که از دست باد زمستان به ستور آمده بودند را تماشا می کرد. گاهی می ایستاد و پناه می برد به کافی شاپی دنج برای قهوه ای گرم ولی اغلب خیابان گردی ، تفریح موردعلاقه اش بود. در همین گشت و گذار بود که دید خانواده ای از شدت سرما کنار خیابان بغ کرده اند و لابد انتظار تاکسی را می کشند و حتما پول آژانس نداشته اند که به کنار خیابان پناه آوردند تا تاکسی خطی بیشتر مراعات شان کند،دلش سوخت و خانواده سرمازده را با خودرواش به منزل شان رساند . پدر خانواده هرچه اصرار کرد که کرایه بدهد، از ش قبول نکرد ، زن خانواده موقع پیاده شدن گفت : خداوند به مراد دل ات برساند. حس خوشایندی وجودش را دربرگرفته بود ، نوعی رضایت و شادمانی ،یک تجربه منحصربفرد غرور. با خود گفت : چقدر بی رحم اند آدم هائی که دست شان به دهن شان می رسد و به کسی کمک نمی کنند. یک دفعه بغضی سنگین بر دلش نشست ،با صدائی التماس گونه گفت : خدایا ! من که اینقدر هواتو دارم ! من که هروقت هرکاری که تونستم برای بنده هات کردم ، من که اینقدر دلم نازکه ، پس تو چطور می تونی دعاهای من رو استجابت نکنی که ناگاه بغض اش ترکید و چشمانش پر اشک شد. خدایا تو چقدر می تونی ظالم باشی ! چقدر می تونی بیرحم باشی !

+ مست گردیده در شنبه 19 دی1388ساعت 18 توسط صراحی | مطلب را به بالاترین و دنباله بفرستید: Balatarin Donbaleh

    زمان حسابرسی که شد، فرشتگان هر یک از انسان ها را به حجره ای فراخواندند و در آنجا غیر از خدای خویش کسی را ندیدند، بعد از مدتی همگی با پرونده ای در دست بیرون آمدند؛ یکی پرسید: خداوند با شما چگونه بود؟ مردی با لبخند جواب داد: بسیار مهربان و خوش برخورد؛ دیگری گفت : ولم کن حوصله ندارم،توی اتاق یک کلمه به من حرف نزد . دیگری جواب داد: من شک دارم اون فردی که داخل حجره بود ،خدا باشد ؛روی تک تک کلمات پرونده ی من تردید داشت .دیگری با شادی عجیبی فریاد زد: هی! لعنتی باورت میشه؟ جنیفر لوپز بود. خودش بود. با من رقصید. با من. گفت اگه امشب برم پیشش میرفستتم بهشت. مرد جوانی گفت : دو تا همستر بودن. نر و ماده. سر پرونده ی من دعواشون بود. بعدش یهویی همه جا یخ زد

+ مست گردیده در سه شنبه 15 دی1388ساعت 10 توسط صراحی | مطلب را به بالاترین و دنباله بفرستید: Balatarin Donbaleh

  همانا با نفخه ی دوم همه از خواب برخاستند و یکان یکان در پیشگاه یگانه خداوند عالم حاضر گردیدند و مورد حسابرسی قرار گرفتند. کار حساب که به پایان رسید ،اهل یمین به سوی بهشت روانه گشتند و اهل یسار راهی جهنم شدند. خداوند که به تنهائی کار حسابرسی را به انجام رسانیده بود، به استراحت پرداخت. لختی نگذشته بود که حوصله اش سر رفت ، به بهشت نگاهی انداخت ، خمیازه اش گرفت. به سراغ جهنم که رفت ،دلش برای بندگانش سوخت ،خواست رهایشان کند تا وارهند از این همه رنج، دید که عدالت اش زیر سوال می رود، حسابی کلافه شده بود، تنهائی هم که کاری نمی توانست انجام دهد. به یاد آورد که چه روزهای دلچسبی را گذرانیده است ، چقدر شیرین بود دعا کردن زمینیان، خطا کردن شان ، توبه آوردن شان و باز خطا کردن شان ! اشک درون چشمان اش جمع شد ، خاطره مردمان زمین جگرش را سوزاند ،با خود گفت ای کاش قیامت را چند سال دیرتر برپا می کردم ،دلش برای دنیا و اهل دنیا تنگ شده بود . جبرئیل را فراخواند ،کار مهمی با او داشت .

+ مست گردیده در پنجشنبه 10 دی1388ساعت 20 توسط صراحی | مطلب را به بالاترین و دنباله بفرستید: Balatarin Donbaleh

و چون کار حساب به پایان رسید، جهنمیان را کشان کشان به دوزخ بردند، خداوند روی به اهل بهشت کرد و فرمود: درود خداوند بر شما که سختی های دنیا را تحمل کردید و حتی لحظه ای به خاطر مصائب دنیا روی از من نگردانیدید،اکنون به بهشت روید و از نعمت های فردوس بهره مند گردید که این پاداش کسانی ست که در مقابل دشواری ها صبر پیشی کردند.
در اهل بهشت ولوله ای افتاد، هرکسی در گوش بغل دستی اش چیزی را زمزمه می کرد، یک نفر به نمایندگی برآمد که: بارالها! ما را هیچ رغبتی به بهشت تو نیست ،چرا که مومنان را با لذت و شادی نسبتی نیست ،چه بسا سختی های دنیا که در راه تو تحمل کردیم برایمان شیرین تر و گواراتر از بهشت توست ،اگر مرحمتی فرمائید به جهنم رویم تا سختی بیشتری تحمل کنیم ،شاید که پرهیزگارتر شویم.


+ مست گردیده در دوشنبه 7 دی1388ساعت 16 توسط صراحی | مطلب را به بالاترین و دنباله بفرستید: Balatarin Donbaleh

غم از یک جائی که بگذرد،تبدیل به سرگرمی می شود برایم، بازی می کنم و لذت می برم ازش ،مثل زخم دلمه بسته ای که فشارش می دهی تا چرکش بیرون بریزد و کیف می کنی  ،این روزها اگرچه حالم خوب نیست، غم را جدی نمی گیرم و هی به سخره می گیرمش و به مباهله می خوانمش ، آرام می نشینم که ببینم تا کجا می خواهد این غم پیش برود ،حتی گاهی طالع ام را به مبارزه فرا می خوانم که تا کجا می خواهی پیش بروی اصلن و همیشه یک خدائی هست که وسط این فیلم تراژدی ،یک آگهی بازرگانی پخش کند برایم که اصلن خط داستان و ژانرش را گم می کنم حتی ! و زود یادم می رود که چه بر سرم آمده است. این ها را دارم اینجا می گویم که بدانی نهایت بدبخت شدن و بدشانسی آوردن ، فلاکت نیست ،خودکشی نیست، نوعی سرگرمی است ، نوعی شادمانی از نهایت اش بر می خیزد ،یعنی همیشه همین طور است ، به قول لنین ، این راست گرائی است که از نهایت چپ گرائی بر می خیزد. در نداشتن است که انسان به استغنا می رسد و در بی قید بودن که آزادی را به آغوش می کشد. و در فراق است که به قول تو مدال افتخار!!! را به سینه می چسبانی و حظ می بری، گاهی فکر می کنی که اگر فلان اتفاق رخ دهد چه قیامتی به پا خواهد شد و تو از این بدبختی به طور قطع خواهی مرد ولی بعد که دچارش می شوی ، می بینی که آنقدر سخت نبود که می پنداشتی .
حالا صبح ها که پائیز دل دل می کند که روشنائی ملایم خورشیدش را بر پنجره ی اتاقم بریزد ،درست در همان لحظه که هی جر می زنم که دو دقیقه بیشتر بخوابم ،یک حس سیال خوشایندی وجودم را فرا می گیرد که نهایت بداقبالی را که بیاورم ،وضعیت ام همین خواهد شد و این وضعیت هم چندان بد نیست و مرا سوق می دهد به سمت تساهل و تسامح که آسان بگیر زندگی را و بخند به روی غم ها که تنها راه انتقام از این بخت شوم  این است به قول تو . می بینم که این عشق به دنیا ایهامی بخشیده است که قابل تحمل ترش کرده،حسی درون رگ هام ریخته است که از کرختی روح ام می کاهد. ولی این یکی را نمی توانم انکار کنم و تو باید ببخشی که نویسنده ات ،خسته تر از آن است که برایت عاشقانه بنویسد و با تشبیهاتش تو را به اوج بکشاند و با استعاراتش اسطوره ات کند. از سریر این قلم، نوای بینوائی و گدائی بر نمی خیزد که اصلن از این جنس نیست که عشوه بریزد که دلی برباید.


+ مست گردیده در سه شنبه 1 دی1388ساعت 14 توسط صراحی | مطلب را به بالاترین و دنباله بفرستید: Balatarin Donbaleh

    شناسنامه اش سال ۱۳۵۰ را به عنوان سال تولدش نشان می داد، پدرش از فرط ذوق زدگی جشن۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی ،نام پسرش را داریوش گذاشت ، هفت ساله بود که انقلاب شد ، پدرش فهمید که چه اشتباهی کرده و درست زمانی که شناشنامه های پهلوی را باطل می کردند ،از مامور ثبت احوال خواست نام پسرش را روح اله بنویسد، اکنون سال هاست که پدرش به دیار باقی شتافته و فرزند سخت در پی آن است که همه داریوش صدایش بزنند.

 

+ مست گردیده در سه شنبه 24 آذر1388ساعت 19 توسط صراحی | مطلب را به بالاترین و دنباله بفرستید: Balatarin Donbaleh

}Zbody>